دکتر نجیب‌الله، آخرین رئیس‌جمهور دولت‌های چپ‌گرای افغانستان، یکی از چهره‌های برجسته تاریخ معاصر است. او از طرف‌های اصلی جنگ علیه مجاهدین بود و در نهایت، سیاست «آشتی ملی» را اعلام کرد. نجیب‌الله از یک‌سو به‌عنوان سخنران کاریزماتیک و رهبر توانمند شناخته می‌شد و از سوی دیگر با اتهاماتی مربوط به دوران ریاستش بر امنیت دولتی روبه‌رو بود. با همه این‌ها، کاریزمای او ۲۹ سال پس از قتلش همچنان نسل‌های مختلف را تحت تأثیر قرار می‌دهد. او به دلیل سخنرانی‌های ضد پاکستانی‌اش شهرت بسیاری میان هواداران خود دارد و به خاطر پیش‌بینی‌های دقیق سیاسی‌اش ـ از جمله هشدار درباره «حمام‌های خون» در پایتخت ـ نیز شناخته می‌شود.

دکتر نجیب‌الله، آخرین رئیس‌جمهور دولت‌های چپ‌گرای افغانستان، یکی از چهره‌های برجسته تاریخ معاصر است. دارد و به خاطر پیش‌بینی‌های دقیق سیاسی‌اش ـ از جمله هشدار درباره «حمام‌های خون» در پایتخت ـ نیز شناخته می‌شود.

آخرین روزهای ریاست‌جمهوری دکتر نجیب‌الله

«آخرین بار نجیب را در خانه دیدم. به من گفت: از تو می‌خواهم به هند بروی و با فرزندان‌ات یک‌جا شوی.» فتانه نجیب، روزهای آخر ریاست جمهوری دکتر نجیب‌الله را چنین به یاد می‌آورد؛ روزهایی که مجاهدین کابل را از چهار طرف محاصره کرده بودند و آماده ورود به پایتخت بودند.

زنی که یک نقش همسری و نقش دیگر مادری داشت، در دو راهی دشوار مانده بود. او می‌گوید: «برایم ساده نبود که همسرم را تنها بگذارم. پس از شنیدن سخنانش گریه کردم.» در این لحظات سرنوشت‌ساز، نجیب به او گفت: «گریه نکن؛ از تو می‌خواهم مثل یک شیرزن همه حوادث را بپذیری. به فرزندانت توجه داشته باش؛ آن‌ها را وطن‌دوست بار بیاور و بدانند پدرشان برای وطن چه می‌خواست.»

این آخرین دیدار، بیش از خداحافظی، شبیه اتمام حجت میان دو همراه زندگی بود. فتانه نجیب می‌گوید: «نجیب به من گفت: تو در برابر فرزندانت مسئولیت داری و من در برابر وطن و ملت. نمی‌خواهم فرزندان‌مان هر دوی‌ما را از دست بدهند.» گویی دکتر نجیب‌الله سرنوشت خود را پیش‌بینی کرده بود.

پس از این وداع، فتانه نجیب راهی هند شد. تنها دو روز بعد، دولت نجیب‌الله، آخرین دولت چپ‌گرای افغانستان، سقوط کرد.

«شهر را ترس فرا گرفته بود. بر بام مهمان‌خانه ایستاده بودم، در حالی که لرزه‌ای از سردی میزان به جانم افتاده بود. همه‌جا تاریک بود، جز سرک سرای شمالی تا کتل خیرخانه که از نور چراغ موترها روشن می‌شد. صدای انفجارها از دور به گوش می‌رسید.»

این را عبدالله احمدزی، یکی از باشندگان کابل، به یاد می‌آورد؛ شب ششم میزان، برابر با ۲۶ سپتامبر ۱۹۹۶، شبی که صبح‌اش کابل زخمی از جنگ داخلی، به دست جنگ دیگری افتاد. او آن زمان ۱۹ سال داشت و این صحنه را از ایستگاه دانش در خیرخانه روایت می‌کند. خانواده احمدزی نزدیک به گروه‌های مجاهدین بودند، اما او خود را بی‌طرف می‌دانست.

او می‌گوید: «شهر در یک وهم و ترس بود. بیشتر خانواده‌های فرمانده‌هان جهادی در همسایگی ما بودند، اما ناگهان متوجه شدیم هیچ اثری از آن‌ها نیست؛ همه رفته بودند.»

بدالله احمدزی: «شهر در وهم و ترس بود. بیشتر خانواده‌های فرمانده‌هان جهادی در همسایگی ما بودند، اما ناگهان متوجه شدیم هیچ اثری از آن‌ها نیست؛ همه رفته بودند.»

بدالله احمدزی: «شهر در وهم و ترس بود. بیشتر خانواده‌های فرمانده‌هان جهادی در همسایگی ما بودند، اما ناگهان متوجه شدیم هیچ اثری از آن‌ها نیست؛ همه رفته بودند.»