وقتی دروازه‌های مکتب در زمانی که من در صنف هفتم بودم بسته شد، باور داشتم که این وضعیت فقط موقتی است؛ وقفه‌ای کوتاه به اندازۀ چند روز یا چند هفته. پیوسته خود را تصور می‌کردم که دوباره به چوکی‌ام برمی‌گردم و شانه‌به‌شانۀ هم‌صنفی‌هایم می‌نشینم. اما روزها به هفته‌ها تبدیل شدند و هفته‌ها، آرام‌آرام، جای خود را به سال‌ها دادند. پنج سال سرنوشت‌ساز از دوران جوانی‌ام ــ درست در قلب سال‌های نوجوانی‌ام ــ در میان دیوارهای خاموش خانه‌مان محو شده‌اند.

اگر جهان مطابق روال عادی پیش می‌رفت، امسال سال فراغتم از لیسۀ مکتب می‌بود. باید درگیر فشار امتحان‌های نهایی می‌بودم، برای آزمون‌های ورودی پوهنتون آمادگی می‌گرفتم و با دوستانم برای مراسم فراغت برنامه‌ریزی می‌کردم. اما در عوض، با آن‌که به هژده‌سالگی رسیده‌ام، هنوز در همان نقطۀ صنف هفتم متوقف مانده‌ام.

تلخ‌ترین حقیقت، فاصلۀ عمیق میان واقعیت زندگی‌ام و آرزوهایم است: در ذهنم، من فارغ‌التحصیل شده‌ام، اما بکس مکتب صنف هفتمم هنوز در گوشۀ اتاقم قرار دارد. در این پنج سال، من بزرگ شده‌ام، اما آموزش رسمی‌ام در زمان منجمد مانده است. قرار بود امسال قدم به سوی آینده بگذارم؛ اما مسیرم پیش از آن‌که واقعاً آغاز شود، قطع گردید. با این همه، هنوز هم پنهانی کتاب‌هایم را باز می‌کنم و آرام درس می‌خوانم؛ زیرا نمی‌خواهم بپذیرم که رؤیاهایم در صنف هفتم پایان یافته‌اند.

۲۸ اپریل ۲۰۲۶

نویسنده: نرگس نبی‌زاده