اگر افغانستان یک انسان می‌بود، زن می‌بود.

او رودابه می‌بود؛ دوشیزۀ افسانه‌ای که عشق و وفاداری‌اش در دشت‌های برهوت به تراژدی انجامید. او فرخنده می‌بود؛ زنی که در قلب شهر خودش به‌دست یک جمعیت خشمگین به‌طرزی بی‌رحمانه به شهادت رسید. او میلیون‌ها دختر جوان در سراسر کشور می‌بود؛ شاید امیدوارترین، اما در عین حال دل‌شکسته‌ترین انسان‌های روی زمین.

او نوریه می‌بود؛ زنی که ناگزیر شد یک‌شبه لباس مردانه بپوشد و خود را مرد جلوه دهد تا زنده بماند. او رابعه می‌بود؛ زنی که شعر می‌سرود و در برابر تاریکی می‌ایستاد تا جوهرۀ زن بودن را به زبان بیاورد. او بی‌بی عایشه می‌بود؛ زنی که برای خاموش ساختن صدایش، چهره‌اش را به شکلی هولناک مثله کردند. او همان زن افغان می‌بود که اقیانوسی از اندوه را پشت لبخندی آرام و استوار پنهان می‌کند.

افغانستان همان مادری می‌بود که تمام جان و روحش را نثار فرزندانش می‌کند؛ یا مادری درمانده که ناگزیر است شاهد جان دادن فرزندانش، یکی پس از دیگری، باشد. او تجسم صبری می‌بود که تا فراتر از مرزهای تحمل انسانی آزموده شده است.

اما این تراژدی، فصل پایانی داستان او نیست. روزی این شجاعت از میان سایه‌ها عبور خواهد کرد و به سوی روشنایی راه خواهد گشود. از میان خاکستر اندوهی که سال‌ها بر دوش کشیده است، بار دیگر برخواهد خاست؛ همچون ققنوسی که در آسمان اوج می‌گیرد.

۱۶ می ۲۰۲۶

نویسنده: الناز ذبیح‌پور