هر صبح، مردان جوان سرزمینم از برابر کلکین اتاقم میگذرند؛ بکسهایشان پر از وعدههای فردا است. وقتی به آنها نگاه میکنم، احساس میکنم کسی بیصدا صفحههایی را از کتاب نانوشتهٔ زندگیام پاره میکند.
من هم روزگاری در ذهنم شهری از نور برای این سرزمین ساخته بودم. آرزو داشتم امیدی تازه در رگهای خستۀ این خاک جاری سازم. اما حالا سالهاست که در میان این دیوارهای خاموش، مانند شمعی که در روشنایی روز میسوزد، آرامآرام آب میشوم؛ خاموش میگردم، بیآنکه کسی متوجه شود جرقۀ وجودم دیگر خاموش شده است.
تماشای پیش رفتن زندگی برای دیگران، در حالی که خودت در فصلی بسته از زمان زندانی ماندهای، رنجی عمیق و جانکاه است. گاهی فکر میکنم که ما زنان افغانستان شاید تنها انسانهای روی زمین باشیم که مجبور شدهایم، سالها پیش از مرگ خود، در مراسم خاکسپاری رؤیاهایمان شرکت کنیم.
۱۶ جون ۲۰۲۶
نویسنده: طوبی عزیزی
