اگر آزاد میبودم، با یک پیالۀ چای و کتابی باز، روی چمنهای پارکهای کابل مینشستم. وقتی گرگومیش شام از راه میرسید، قدمزنان راههای طولانی را میپیمودم تا روحم آرام گیرد. در موترِ در حال حرکت، موهایم را باز میگذاشتم تا نسیم از میانشان بگذرد، نه اینکه آنها را محکم ببندم.
از خوردنیهای سرک لذت میبردم؛ جلی و آیسکریم میخوردم و با کمرۀ خود از زندگی روزمرۀ مردم عکس میگرفتم. رؤیاهایم را با صدای بلند بیان میکردم و بدون ترس به دنبالشان میرفتم؛ بیآنکه در هر محفل پیوسته با این یادآوری دلسردکننده روبهرو شوم: «وقتی نه مکتبی برایت مانده و نه شغلی در آینده، چرا هنوز به چنین آرزوهای دور از واقعیت چسپیدهای؟»
اگر آزاد میبودم، جایگاهم را در ردیف اول صنف درسی پوهنتون پس میگرفتم. در کنار همصنفیهای پسرم مینشستم؛ در فضایی که هیچگونه تبعیض جنسیتی نتواند یکی را برتر از دیگری بداند. به چشمان استاد خود نگاه میکردم، وارد بحث میشدم و ثابت میساختم که زنان از هیچکس کمتر نیستند.
۱۸ جون ۲۰۲۶
نویسنده: هاجره سادات
