دختری از شرق افغانستان چگونه در برابر ممنوعیت طالبان و شایعات قریه ایستادگی کرد تا در زیرزمین به رویاهایش برسد؟
نویسنده: هاجره سادات
حسنا پردۀ خاکستری پنجرۀ کوچک خوابگاه را کنار زد و به هیاهوی کودکانی چشم دوخت که در بیرون بازی میکردند. نگاهش به آسمان دوخته شد، پرواز آزادانۀ پرندهها در پنۀ آبی آسمان، شوق آزادی را در دل او میشکفتند. به کابل آمده بود تا تحصیلات طبیاش را ادامه دهد؛ تحصیلی که پس از ممنوعیت آموزش دختران از سوی طالبان، ناگزیر شد آن را در زیرزمین یک خانه و بهگونهای پنهانی دنبال کند.
حسنا (نام مستعار) دختر ۲۵ ساله و باشندۀ یکی از ولایتهای مشرقی افغانستان است. روزگاری آرزو داشت خبرنگار شود، اما شرایط کشور مسیر زندگی او را تغییر داد و سرانجام، او را به سوی آموزشهای طبی کشاند.
وقتی طالبان در اسد ۱۴۰۰ دوباره به قدرت بازگشتند، ظرف چند هفته آموزش دختران را در مقطع لیسه ممنوع کرده و به آنها تنها اجازهٔ تحصیل تا پایهٔ ششم را دادند. در قوس ۱۴۰۱، آنها این ممنوعیت را به دانشگاهها نیز گسترش دادند و افغانستان را به تنها کشور جهان تبدیل کردند که زنان و دختران را از تحصیل فراتر از سطح ابتدایی محروم میکند. این فرمانها فقط باعث تعطیلی کلاسهای درس نشد؛ بلکه برای زنان جوانی مانند حسنا که مشغول به تحصیل بودند و تصمیم بر داشتن شغل و حرفهای داشتند، عمل سادهٔ درس خواندن را به چیزی تبدیل کرد که باید پنهانش میکردند.
او میگوید: «وقتی در سال ۲۰۱۹ از طریق امتحان کانکور در رشتۀ ژورنالیزم دانشگاه ننگرهار کامیاب شدم، هیچکس با رفتنم موافق نبود. با عذر و زاری توانستم برادر بزرگم و سپس دیگر اعضای خانوادهام را راضی کنم.»
حسنا، با وجود مخالفتهای خانوادگی، راه دانشگاه را در پیش گرفت و وارد خوابگاه دخترانه دانشگاه ننگرهار شد؛ تصمیمی که در میان باشندگان محل واکنشهای متفاوتی برانگیخت. به گفتۀ او، برخی از مردم قریه با ذهنیت منفی در مورد او تبصره میکردند.
اما مسیر تحصیل حسنا آنگونه که خودش امید داشت، پیش نرفت. پس از پایان امتحانهای نهایی سمستر چهارم، هنگامی که در راه بازگشت به خانه بود، طالبان فرمان ممنوعیت تحصیل دختران در دانشگاهها را اعلام کردند.
حسنا آن روز را چنین به یاد میآورد: «پس از آخرین امتحان، به تاریخ ۲۰ دسامبر ۲۰۲۲ به خوابگاه برگشتم، چند وسیلهام را برداشتم و همراه برادرم بهسوی ولایت خود حرکت کردیم. هنوز به خانه نرسیده بودم که واتساپم را باز کردم. رئیس دانشکده اعلامیهای را در گروه گذاشته و نوشته بود که تا اطلاع بعدی به دانشگاه برنگردید. آن شب برایم مثل قیامت بود.»
او که با انگشتانش چینهای چپن سفیدش را مرتب کرد. اندوه آن روز هنوز در چهرهاش دیده میشد. لحظهای مکث کرد و سپس گفت: «اما من باز هم ادامه دادم.»

آموزش در زیرزمین
سالهای ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۴ برای حسنا با فشارهای روانی شدید همراه بود. به گفتۀ او، چندین بار داکتران برایش داروهای ضدافسردگی تجویز کردند. با این حال، امید به ادامۀ تحصیل را کنار نگذاشت. سرانجام، خواهرش برای او در یک کلینیک در مشرقی درخواست کار داد؛ فرصتی که مسیر تازهای پیش پایش گذاشت.
حسنا میگوید: «از من امتحان گرفتند و گفتند که کامیاب شدهام؛ اما پیش از آغاز کار باید دو سال ، بهصورت پنهانی درس میخواندم. این فرصت را همان کلینیک فراهم کرده بود.»
محل آموزش، زیرزمین یک خانه بود؛ فضایی با چهار اتاق که ۲۱ دختر از ولایتهای لغمان، خوست، لوگر، کنر، وردک، پکتیا، پکتیکا، پروان، کاپیسا و نورستان در آن درس میخواندند و زندگی میکردند.
حسنا از شرایط آنجا چنین روایت میکند: «ما در همانجا هم درس میخواندیم و هم زندگی میکردیم. دروازۀ آن محل هیچ لوحهای نداشت و دروازۀ حویلی همیشه قفل بود. کارکنان، غذا را از بیرون برای ما میآوردند. تمام استادان ما زن بودند. اجازه نداشتیم حتی پنجرۀ کوچک اتاقها را باز کنیم.»
برای این دختران، زیرزمین خانه هم صنف درسی بود و هم محل زندگی؛ جایی که دروازههای بسته و پنجرههای کوچک آن، مرز میان رؤیای آموزش و ترس از آشکارشدن راز زندگیشان بود. آنان میخواستند درس بخوانند، مهارت بیاموزند و روزی دانش خود را در خدمت مردمشان قرار دهند؛ اما برای رسیدن به همین هدف، ناچار بودند از ابتداییترین آزادیهای خود چشم بپوشند.
حسنا میگوید: «اجازه نداشتیم ماهها حتی یک قدم از خوابگاه بیرون بگذاریم. در هر شش ماه، تنها یک بار میتوانستیم به خانه برویم؛ آن هم به شرطی که محرممان برای بردن ما میآمد. روزهایی هم بود که بهشدت بیمار میشدیم، اما از ترس بازداشت، مسئولان اجازه نمیدادند حتی به یک دواخانه در نزدیکی محل برویم.»
او لحظهای خاموش ماند، به میز مقابلش نگاه کرد، جرعهای آب نوشید و سپس از بهایی گفت که برای ادامۀ تحصیل میپرداخت.
«جرم ما درس خواندن بود. من برای آموزش، این زندان را پذیرفته بودم. شبها بسیار میترسیدیم. وقتی دلم تنگ میشد، از گوشۀ حویلی به آسمان نگاه میکردم؛ اما هر بار که کمبود داکتران زن در مشرقی و مشکلات مردم را به یاد میآوردم، با خود میگفتم که باید تلاش کنم.»

با گذشت زمان، خطر آشکار شدن محل آموزش نیز افزایش یافت. به گفتۀ حسنا، در سمستر سوم، طالبان به این محل مشکوک شدند و اعضای امر به معروف در جریان یک شبانهروز، سه بار در کوچهای که خانه در آن قرار داشت، گشتوگذار کردند.
دختران برای پنهانماندن، حتی در داخل صنف و در میان خودشان نیز ماسک میپوشیدند و حجاب کامل داشتند. با این همه، احساس امنیت نمیکردند.
حسنا میگوید: «حتی در داخل صنف و در میان خود زنان نیز ماسک میپوشیدیم، حجاب کامل داشتیم و تمام اصول را رعایت میکردیم؛ اما تنها به این دلیل که درس میخواندیم، مجرم شمرده میشدیم. نمیدانم طالبان چگونه از محل ما خبر شده بودند. ناگهان به ما اطلاع دادند که باید هرچه زودتر خوابگاه را ترک کنیم. به خانوادههای همۀ دختران نیز خبر داده بودند. دختران و استادان همه با ما گریه میکردند. فکر میکردم به هیچیک از هدفهایم نرسیدهام.»
برای حسنا، این خبر یادآور روزی بود که تحصیلش در دانشگاه ننگرهار ناتمام ماند. اکنون، پس از سالها تلاش و تحمل دشواری، به نظر میرسید که دومین فرصت او نیز از دست رفته است. با دلی شکسته، همراه برادرش به ده برگشت.
آخرین گام و آخرین امید
حسنا یک هفته را در خانه، میان انتظار و بیسرنوشتی، سپری کرد؛ تا اینکه پیامی در واتساپ دریافت کرد. به او اطلاع داده بودند که سمستر پایانی بهصورت آنلاین ادامه خواهد یافت و در پایان، برای دانشجویان تصدیقنامۀ فراغت صادر میشود.
او میگوید: «یک سمستر را به یک ماه کاهش دادند و سپس تصمیم گرفتند امتحانهای نهایی را بهصورت حضوری برگزار کنند.»
مسئولان این روند به خانوادههای ۲۱ دانشجو اطمینان داده بودند که امنیت دخترانشان تأمین خواهد شد. از خانوادهها خواسته شده بود دختران خود را برای شرکت در امتحانهای نهایی، به مدت ۲۵ روز و همراه با محرم، به محل پنهانی دیگری در کابل بفرستند.
اما بازگشت به کابل به معنای پایان ترس نبود. دختران بار دیگر ناچار بودند روزهای خود را در پنهانکاری و نگرانی بگذرانند.
حسنا میگوید: «آن ۲۵ روز مثل عذاب گذشت. در هر لحظه می ترسیدیم بازداشت شویم.»
به گفتۀ او، دانشجویان نُه مضمون داشتند. در هفتۀ نخست، امتحانهای ۲۰ فیصد برگزار شد؛ هفتۀ دوم به درس اختصاص یافت و امتحانهای نهایی در هفتۀ آخر، در ماه جولای ۲۰۲۶، برگزار شدند.
پس از ماهها آموزش پنهانی، نگرانی از بازداشت و دوری از خانواده، سرانجام شبی فرا رسید که حسنا میدانست فردای آن روز قرار است فارغ شود.
او میگوید: «نمیتوانم احساس آن لحظه را با زبان بیان کنم.»
هنگامی که حسنا داستانش را برای کاج روایت میکرد، صدایش میلرزید و اشک در چشمانش حلقه زده بود. گویی یادآوری آن شب، پس از تحمل آنهمه دشواری، هنوز هم او را به همان لحظه بازمیگرداند؛ لحظهای که رؤیای فراغت دیگر دور از دسترس به نظر نمیرسید.
حسنا مسئول بخش فرهنگی گروه ۲۱ نفری دانشجویان نیز بود. او میخواست برای تجلیل از این دستاورد، گل و وسایل مورد نیاز مراسم فراغت را تهیه کند. پس از دو سال زندگی در محدودیت، این بار به او و همصنفیهایش اجازه داده شده بود برای خرید از محل اقامت بیرون بروند.
حسنا میگوید: «در طول دو سال، این نخستین بار بود که پس از عذر و زاری، مسئولان تنها برای یک ساعت اجازه دادند بیرون برویم و خرید کنیم. به بازار کوتهسنگی رفتیم. گل، چپنهای سیاه و کیک خریدیم؛ اما چون وقت کم بود، نتوانستیم کلاه فراغت تهیه کنیم. بعد از آن هم دیگر اجازه ندادند برای خرید کلاه بیرون برویم. بنابراین، خودمان از کاغذ برای خود کلاه فراغت ساختیم.»
آنها نتوانسته بودند کلاههای معمول فراغت را بخرند؛ اما این کمبود مانع برگزاری مراسمشان نشد. دختران با کاغذ برای خود کلاه ساختند تا دستکم در همان فضای محدود و دور از چشم خانوادههایشان، پایان یک دورۀ دشوار آموزشی را جشن بگیرند.
حسنا میگوید از شدت خوشحالی خواب به چشمانش نمیآمد. برای او، تصدیقنامهای که پس از این همه سختی به دست میآورد، ارزشی به اندازۀ یک دنیا داشت. با این حال، در مراسم فراغت هیچیک از اعضای خانواده یا مهمانان اجازه نداشتند شرکت کنند.

او لحظۀ دریافت تصدیقنامهاش را چنین به یاد میآورد: «بالاخره زمانی رسید که چپن سیاه فراغت را پوشیدم، کلاه ساختهشده از کاغذ را بر سر گذاشتم و در مقابل استیج صنف، تصدیقنامهام را دریافت کردم. این احساس کاملاً متفاوت است. با دستهای پُر، همراه برادرم به همان قریه برگشتم؛ جایی که با وجود تمام محدودیتها، مردم دربارۀ من حرف زده بودند و مرا دختر بدی میدانستند. آن روز، تصدیقنامهام و چپنی که بر تن داشتم، پاسخ تمام آن تهمتها بود.»
برای حسنا، این بازگشت تنها پایان یک دورۀ آموزشی نبود؛ او با دستاوردی به زادگاهش برمیگشت که برای رسیدن به آن، سالها با محرومیت، ترس و قضاوتهای اجتماعی جنگیده بود.
طعم شیرین موفقیت
اکنون یک ماه میشود که حسنا در بخش صحت روانی در یکی از کلینک های مشرقی، کار میکند. محل کارش تا زادگاه او، حدود یک ساعت فاصله دارد. او میگوید از اینکه میتواند به مردم خود خدمت کند، خوشحال است.
با این حال، وضعیت خدمات صحی در مشرقی ، بهویژه برای زنان، همچنان نگرانکننده است. به گفتۀ حسنا، دسترسی به دکتران متخصص زن در سراسر این ولایت بسیار محدود است و زنان برای دریافت خدمات صحی با دشواریهای فراوان روبهرو هستند.
حسنا می گوید: گاهی حتی با وجود همراهی محرم، هنگام مراجعه زنان برگه یا نوبت معاینه به نام خود بیمار صادر نمیشود؛ بلکه نام پسر، برادر یا شوهر آنان ثبت میشود. به گفتۀ او، زنان در مواردی ناچارند یا درد خود را در خانه تحمل کنند یا برای معاینه و درمان به ولایت ننگرهار بروند.
حسنا میگوید: «زنان اینجا با مشکلات بسیار جدی روبهرو هستند. شمار اندک دکتران متخصص مرد نیز با محدودیتهای مختلف مواجهاند. در بخش نسایی و ولادی هم متخصص وجود ندارد و در مرکز مشرقی تنها یک دکتر مرد در این بخش فعالیت میکند. در بخش معاینات نیز وضعیت به این شکل است که پردهای در میان اتاق نصب شده؛ در یک طرف، نرس زن، دستگاه و بیمار قرار دارند و در طرف دیگر، داکتر مرد نتیجۀ معاینۀ بیمار را از روی صفحه میبیند.»
به گفتۀ او، همین امکانات محدود نیز عمدتاً در مرکز ولایت وجود دارد و زنان ساکن روستاها به چنین خدماتی دسترسی ندارند. بیمارانی که برای تشخیص آپاندیس یا برخی مشکلات دیگر به معاینۀ سونوگرافی نیاز دارند، نیز به ننگرهار فرستاده میشوند.
برای حسنا، فراغت پایان راه نیست؛ آغاز مسیری است که سالها برای رسیدن به آن مبارزه کرده است. او امیدوار است روزی فرا برسد که هیچ دختری برای درس خواندن ناچار به پنهانشدن نباشد و همۀ دختران افغانستان بتوانند آزادانه آموزش ببینند و دانش خود را در خد
یادداشت کاج: برای حفظ امنیت حسنا، نام او تغییر داده شده و جزئیاتی که میتوانست هویت او را آشکار کند، در این گزارش ذکر نشده است.

