نوشته‌‌ٔ: لیمه حمیدی

دوباره بهار رسید،

دوباره زمستان رختِ سفر بست،

دوباره گنجشککان به باغ برگشتند،

اما از نور خبری نیست.

کسی نور را دیده؟

کسی صدای زنگِ مکتب را شنیده؟

کسی از کتاب‌های خاک‌زده خبر گرفته؟

می‌گویند بهار شده است،

اما کدامین بهار؟!

چادرِ سفیدِ مکتبم را باد می‌بَرَد…

برادرم! کاری بکن.

آه، لباسِ سیاهِ مکتبم را سیاهی می‌بَلعد،

کسی نجاتش دهد.

پدر! تو را به شگوفه‌ی بهار قسم،

نگذار بیکِ مکتبم را خاک کنند،

نگذار شگوفه‌ی فردا را مبدل به خار کنند.

کسی از صندلیِ مکتبم خبر دارد؟

کسی ردِ پای معلمم را می‌داند؟

مرا نجات دهید، من نور می‌خواهم.

کسی سراغِ کلیدِ قفلِ مکتبم را دارد؟

آه مادر! کسی به دادم نمی‌رسد،

تو یک کاری کن…