نوشته‌‌ٔ: نرگس نبی‌زاده

وقتی در صنف هفتم بودم و دروازه‌های مکتب بسته شد، فکر می‌کردم فقط چند روز یا چند هفته است. فکر می‌کردم دوباره برمی‌گردم و کنار هم‌صنفی‌هایم می‌نشینم. اما آن روزها گذشت و هفته‌ها تبدیل به سال ها شد. پنج سال از عمر من، از بهترین سال‌های نوجوانی‌ام، در سکوت خانه گذشت.

امسال، اگر همه‌چیز سر جایش می‌بود، من باید شاگرد صنف دوازدهم می‌بودم. باید حالا در تب و تاب امتحان نهایی و آمادگی برای کانکور می‌بودم. باید با هم‌صنفی‌هایم برای جشن فراغت پلان می‌ریختیم. اما حالا من کجا هستم؟ هنوز در همان نقطه‌ی صنف هفتم ایستاده‌ام، در حالی که از نظر سنی یک دختر ۱۸ ساله شده‌ام.

تلخ‌ترین جای قصه اینجاست که من در رویاهایم فارغ‌التحصیل شده‌ام، اما در واقعیت هنوز همان بکس صنف هفتم را دارم. پنج سال است که قد کشیده‌ام، بزرگ شده‌ام، اما سوادم در همان صنف هفتم منجمد مانده است. امسال قرار بود سال پرواز من باشد، اما بال‌هایم را در همان آغاز راه بستند. با این حال، من هنوز هم کتاب‌هایم را پنهانی ورق می‌زنم، چون نمی‌خواهم باور کنم که رویاهایم در صنف هفتم خاک شده‌اند.