نوشتهٔ: ایلناز ذبیحپور
روزی روزگاری، کشوری بود در جهان به نام افغانستانِ زیبا، ولی غمگین! کشوری که اگر انسان میبود، زن میشد؛ میشد رودابهای دلداده که در دل دشت سنگسار شد، یا هم میشد فرخندهای که در شهرِ خودش به آتش کشیده شد. میشد دخترانی که امیدوارترین افسردهگانِ جهان بودند، میشد نوریه، دختری که یکشبه، از روی اجبارِ زندگی، مرد شد. میشد رابعهای که در دلِ جهل و نادانی، شعر سرود و از زن گفت، یا هم میشد بیبی عایشهای که اعضای بدنش را بریدند تا دیگر نفس نکشد. میشد زنی که اشکهایش را پشتِ لبخندش پنهان میکرد.
آری! افغانستان، میشد همان زنانی که برای فرزندانشان از جان مایه میگذارند، و شاید هم مادری میشد که فرزندانش را یکیپیدیگر از دست داد، اما نتوانست کاری برایشان انجام دهد. میشد زنی با صبری بلند و اما، روزی این زنِ شجاع، از میان تاریکی، با نور امید سربلند بیرون خواهد آمد؛ این زنِ قوی، دوباره همچون ققنوس، در آسمان خواهد درخشید!
