نوشتهٔ: طوبی عزیزی
معتقدم سختتر از این روزها را نه زیستهایم و نه خواهیم زیست.
در زیباترین فصلِ جوانی،
در روزگاری که باید رؤیاهایمان را زندگی میکردیم،
در قفسی بیدر و بیپنجره
بال میزنیم
و هر بار با دیوارهای بلندِ محدودیت روبهرو میشویم.
در اوج ناامیدی،
در عمق افسردگی،
و میان انبوهی از شکستگیها نفس میکشیم؛
اما هنوز
تلاش میکنیم بر زمین نیفتیم،
هنوز امید را از میان ویرانهها جستوجو میکنیم،
و هنوز در آرزوی ساختن دری
برای این قفسِ تنگ و تاریک هستیم.
اما گاهی از خود میپرسم:
انسان تا کجا میتواند دوام بیاورد؟
تا چه زمانی میتوان زیر بار این همه رنج ایستاد
و همچنان به فردا ایمان داشت؟
