نوشتهٔ: موسکا ساپی
در صنف هشتم بودم که مکتب ما بسته شد. آرزوهای زیادی داشتم. این وضعیت مرا بسیار ناراحت کرده است، زیرا در چنین شرایطی هیچیک از آرزوهای ما برآورده نمیشود و نگرانیها روزبهروز بیشتر میشود. تمام آرزوهای من از طریق آموزش قابل تحقق بود. زمانی که در صنف پنجم بودم، به پدرم میگفتم که تمام عمرم درس میخوانم؛ وقتی یک رشته را تمام کنم، رشته دیگری را آغاز خواهم کرد.
اما اکنون با مشکلات روانی روبهرو شدهام. هر صبح، حتی اگر خوابم کامل باشد، بهسختی از خواب بیدار میشوم. زندگی برایم بسیار خستهکننده شده است. من دیوانهوار مکتبم را دوست داشتم. حتی اگر پنجاه سال هم بگذرد، باز هم آرزو دارم تحصیلاتم را تکمیل کنم. وقتی رفتار طالبان با زنان را میبینم، قلبم میشکند. نه آموزش وجود دارد، نه کار و مشکلات اقتصادی نیز بسیار زیاد است. تا چه زمانی باید در خانه بنشینیم؟ من دیگر هیچ امیدی به آینده ندارم…
