نوشتهٔ: قافله نیازی
من آرزو داشتم که در آینده انجنیر شوم؛ کسی باشم که در سراسر کشور مردم مرا به نام «قافله نیازی» بشناسند و به خودم افتخار کنم. علاقهام به مکتب آنقدر زیاد بود که نهادهای محلی مرا بهعنوان یک شاگرد فعال و ممتاز به قریهها میفرستادند تا برای دختران درباره فواید آموزش صحبت کنم و آنان را به رفتن به مکتب تشویق نمایم. در کنار مکتب، کورس زبان انگلیسی را نیز دنبال میکردم و در آنجا هم شاگرد ممتاز و اولنمره بودم.
روز اول صنف دوازدهم بود. ما در مورد مراسم فراغت صحبت میکردیم. من ۱۷ ساله بودم که طالبان آمدند و مکتب ما بسته شد. در ابتدا فکر میکردم این محدودیت موقتی است؛ اما افسوس، اکنون پنج سال از آن میگذرد.
من هنوز هم درس میخوانم. شاید از آن درسها موردی را بیاموزم، اما هیچ انگیزهای ندارم. اقارب و خویش و قوم ما هر وقت مرا میبینند، میگویند: «این درس خواندن چه فایدهای برایت دارد؟» وقتی در خانه درباره نامزدی و ازدواج من صحبت میشود یا کسی برای خواستگاری بیاید، پدرم با نگاهی معنادار به من مینگرد و میگوید: «اگر ازدواج نکنی، پس چه خواهی کرد؟» این موضوع مرا بسیار ناراحت میکند. گاهی حس میکنم در خانه اضافی هستم. این سن، سن پیشرفت بود؛ اما اگر صادق باشم، شاید آنها برحق هم باشند.
