نوشتهٔ: ملکه احمدی
امروز روز عادی نبود. هوا، با آنکه روشن بود، برای من تاریک و پر ازمه به نظر میرسید؛ گرم و کسلکننده بود. گویی در هوا اکسیجن کم بود و نفس کشیدن برایم دشوار شده بود. برای نفس کشیدن تقلا میکردم، اما هرچه تندتر نفس میکشیدم، باز هم احساس میکردم چیزی در سینهام سنگینی میکند.
تمام بدنم از عرق تر شده بود. دلم شکسته بود. حرفهای زیادی در دلم سنگینی میکرد که توان گفتن هیچکدامشان را نداشتم. آخر، قرار بود امروز نتیجهٔ کانکورم معلوم شود و من به سوی سرنوشت و رویاهای تازهام قدم بگذارم؛ اما اگر هزاران سال هم منتظر بمانم، دیگر به آن آرزویم نخواهم رسید.
امروز باید روز پیروزی من میبود، اما قلبم خون گریه میکرد و هیچکس واقعاً آن را ندید. همه قدم میزدند، میخندیدند و نگاه میکردند؛ اما هیچکس حال مرا ندید و هیچکس نپرسید: «امروز در درون تو چه میگذرد؟»
چون آنان زندهگی مرا تجربه نکردهاند و نمیدانند سالها انتظار کشیدن و پس از آن، سیاهی و نابودی را دیدن، چهقدر سخت و جانکاه است.
امروز روز سیاهی بود؛ روزی که آرزو میکنم هیچگاه، در هیچ جای جهان و برای هیچ زنی، تکرار نشود.
