نوشتهٔ: ناجیه جاویدی
اگر پنج سال پیش کابل سقوط نمیکرد، اگر جمهوریت سقوط نمیکرد و اگر درهای مکتب و دانشگاه به روی دختران بسته نمیشد، امروز کابل را چگونه تصور میکردید؟
من، ناجیه، تصور میکنم امروز جیولوجیست بودم؛ با کلاه ایمنی بر سر، در دل کوهها به جستوجوی نشانههای زمین میپرداختم و برای ساختن آیندهای بهتر برای کشورم کار میکردم.
زهرا شاید امروز خبرنگار بود؛ با میکروفون در دست، از رویدادهای افغانستان گزارش میداد و صدای مردمی میشد که کسی صدایشان را نمیشنید.
فاطمه شاید داکتر بود؛ در شفاخانهای دست بیماری را میگرفت و به او امید میبخشید.
مریم شاید امروز استاد دانشگاه بود. سارا شاید انجنیر شده بود. یکی شاید پیلوت شده بود، دیگری قاضی، یکی آموزگار و دیگری نویسنده. شاید یکی از ما در گوشهای از این جهان، نام افغانستان را با افتخار بلند میکرد.
اما امروز…
بعضی از آن دختران، بهجای ورق زدن کتاب، به دیوارهای خانه خیره میشوند. بهجای رفتن به دانشگاه، روزهایشان را با شمردن روزهای از دسترفته میگذرانند. بهجای ساختن آینده، به آیندهای میاندیشند که از آنان گرفته شد.
پنج سال گذشته است؛ اما برای یک دختر افغان، گاهی چنان مینماید که آن روز هنوز به پایان نرسیده است؛ همان روزی که قلم را از دستش گرفتند، دروازهٔ مکتب را بستند، دانشگاه دیگر مقصد فردایش نبود و به او گفتند: «رؤیاهایت را فراموش کن.»
اما چگونه میتوان رؤیا را فراموش کرد؟
چگونه میتوان به دختری گفت پزشکی را که آرزویش را داشت، فراموش کند؟ به دختری که میخواست انجنیر شود، گفت دست از ساختن بردارد؟ به دختری که میخواست خبرنگار شود، گفت خاموش بماند؟ به دختری که میخواست دانشمند شود، گفت دیگر پرسشی نپرسد؟
آنان تنها درهای مکتب را نبستند؛ درهای بسیاری از آیندهها را بستند. پشت هر درِ بسته، یک داکتر بود، یک انجنیر، یک استاد، یک خبرنگار، یک دانشمند، یک مادر باسواد و تصویری از افغانستانی بهتر.
گاهی با خود میاندیشم که اگر کابل سقوط نمیکرد، امروز در کوچههای این شهر دخترانی را میدیدیم که کتابهایشان را در آغوش گرفته، راهی دانشگاه میشدند؛ دخترانی که از آینده سخن میگفتند، نه از گذشتهای که از آنان گرفته شد.
شاید امروز من و دوستانم دربارهٔ امتحان، دانشگاه، کار و کامیابی حرف میزدیم، نه دربارهٔ اینکه چند سال از زندهگیمان از دست رفته است. شاید بهجای اینکه بپرسیم «چه کسی میتوانستیم باشیم؟»، از خود میپرسیدیم: «به کجا رسیدهایم؟»
اما تاریخ با اگرها نوشته نمیشود.
کابل سقوط کرد. جمهوریت سقوط کرد و همراه با آن، رؤیاهای هزاران دختر افغان به گروگان گرفته شد.
با این همه، یک چیز هنوز باقی مانده است: امید.
دختری که هنوز کتابش را پنهانی نگه میدارد، دختری که هنوز انگلیسی میآموزد، دختری که هنوز برای رفتن به دانشگاه تلاش میکند و دختری که رؤیای داکتر، انجنیر، خبرنگار یا دانشمند شدن را در دلش زنده نگه داشته است، شکست نخورده است.
شاید امروز نتواند به دانشگاه برود، اما هنوز در راه دانش است؛ زیرا شوق آموختن در دلش زنده مانده است. شاید امروز نتواند در آزمایشگاه کار کند، اما هنوز پرسشهایی در ذهن دارد که در جستوجوی پاسخشان است. شاید امروز نتواند پشت تریبون بایستد، اما هنوز صدایی دارد؛ زیرا حقیقتی که میخواهد بگوید، خاموش نشده است.
و شاید روزی برسد که همین دختران، درهای بسته را دوباره بگشایند؛ روزی که هیچ دختری برای آموختن، رؤیا داشتن و ساختن آیندهاش ناگزیر به پنهان شدن نباشد.
تا آن روز، ما برای رؤیاهای از دسترفتهمان اشک میریزیم، اما آنها را به خاک نمیسپاریم.
شاید پنج سال از زندهگی ما گرفته شده باشد، اما هنوز تمام آیندهمان از ما گرفته نشده است. دختر افغان هنوز رؤیا دارد؛ و روزی دوباره برای رسیدن به رؤیاهایش خواهد جنگید.
