نوشتهٔ: طوبیٰ عزیزی

ما دختران افغان، در عصرِ انقراضِ پروانه‌ها

با بال‌های نامرئی بزرگ شدیم.

هر صبح، شهر مثل زندانی خسته

درِ آهنیِ خودش را باز می‌کند

و ما از میان دالان‌های ترس عبور می‌کنیم

در حالی که کودکی‌مان سال‌ها پیش

پشت یکی از همین دیوارها جا مانده است.

در این سرزمین،

دختر بودن یعنی راه رفتن

با گلدانی از نور، در میانِ طوفانی که

تمام عمرش را صرفِ شکستنِ روشنایی کرده است.