نوشتهٔ: طوبیٰ عزیزی
هر روز، پسرهای وطنم
با بیکهایی پُر از امیدِ فردا
از کنار پنجرهام عبور میکنند و من
احساس میکنم کسی آرامآرام
صفحههای عمرم را از کتابی ناتمام جدا میکند.
من هم روزی برای این وطن
در سرم شهری از روشنایی ساخته بودم؛
میخواستم در رگهای خستهٔ این خاک
دوباره خونِ امید جاری کنم.
اما سالهاست
که میانِ دیوارهای خاموش
مثل شمعی در روز آب میشوم؛
بیآنکه کسی حتی متوجه خاموش شدنم باشد.
دردناک است وقتی هر روز عبورِ کسانی را تماشا کنی
که زندگی برایشان ادامه یافت،
اما تو در همان فصلِ بستهٔ کتاب جا ماندی.
گاهی فکر میکنم، دختران افغان
تنها انسانهاییاند که پیش از مرگ،
مجبور شدند مراسم خاکسپاریِ آرزوهایشان را تماشا کنند.
