نوشتهٔ: هاجره سادات
اگر من آزاد میبودم، با یک پیاله چای و کتابی در دست، روی چمنهای پارکهای کابل مینشستم و مطالعه میکردم. آه… پس از غروب، برای آرامساختن روحم قدم میزدم. در موتر، موهایم را باز میگذاشتم تا باد با آن بازی کند و مجبور نمیبودم آن را ببندم.
از خوراکیهای کنار سرک، ژاله و آیسکریم میخوردم و از مردم عکاسی میکردم. درباره آرزوهایم با صدای بلند سخن میگفتم و آنها را در عمل به دست میآوردم؛ نه اینکه در هر مجلس به من گفته شود: «حالا که نه کار هست و نه تحصیل، چرا اینهمه آرزو در سر میپرورانی؟»
اگر آزاد میبودم، دوباره به چوکیِ قطار اول صنف پوهنتونم برمیگشتم؛ همانجا که چوکیهای من و همصنفیِ مرد ام در کنار هم بودند و هیچ تبعیض جنسیتی نمیتوانست یکی را بر دیگری برتر سازد. با استاد چشمدرچشم بحث میکردم و ثابت میساختم زنان از مردان کمتر نیستند.
