نوشتهٔ لیمه درمان
روزی بود که هر کس از چیزی شیرین سخن میگفت؛ یکی از کودکیاش قصه میکرد، دیگری از روزهای مکتب، یکی از آینده میگفت و دیگری با شوق از آرزوهایش. اما امروز، آن سخنان روشن و دلانگیز جای خود را به حرفهای تاریک و هراسآور دادهاند. اکنون همه از یک چیز صحبت میکنند: مبادا طالبان بیایند و آنان را با خود ببرند. ترس از ربوده شدن و ناپدید شدن در دلی نامعلوم، از ترس مرگ نیز سنگینتر شده است.
قصههای شیرین کودکی جای خود را به نقشهها و تدبیرهایی دادهاند که اگر روزی آمدند و کسی را بردند، چه باید کرد. یکی پیش آمد و گفت: «اگر اتفاقی افتاد، همه به خانهٔ ما بیایید.» دیگری گفت: «برادرم گفته اگر تو را بردند، منتظرم بمان.» یکی دیگر با صدایی محکم گفت: «من از این آدمها نمیترسم.» اما همه میدانستیم که پشت آن کلمات، چه وحشت عمیقی پنهان است.