نوشته: هینداره پژواک
از من پرسیدند: اگر آزاد میبودى، چه میکردى؟
اگر کوتاه بگویم: زندگی میکردم. از کوچکترین تصمیمهای زندگیام تا بزرگترینشان را خودم میگرفتم. از اینکه حجاب ساده بپوشم یا چادر سرخ، تا اینکه تا کدام سطح درس بخوانم، کار کنم یا نه کنم؟ ازدواج کنم یا نه؟ شاید هم، تنها تا «شهر زندگی» میرفتم و برای بهتر ساختن زندگی همنسلان و همجنسهای خود کاری میکردم.
آه! نمیدانم، چه میکردم؟ ما هرگز طعم آزادی را نچشیدهایم، ما فقط تا امروز برای زنده ماندن جنگیدهایم. شاید اگر آزاد میبودم، در لحظههای دلتنگی و خستگی، نیمههای شب در کوچهها قدم میزدم، بیآنکه از لشکر شیطان بترسم. شاید لباسهای رنگین میپوشیدم، بیآنکه قضاوت شوم. شاید با صدای بلند میخندیدم، بیآنکه برچسب «دختر بیحیا» بر من بزنند. شاید بایسکلسواری میکردم و موهای خرماییام در باد میرقصید، بیآنکه نگاههای زهرآگین مرا بدرند. نمیدانم شاید مثل یک نوجوان شاد و سرمست زندگی میکردم، يا مثل زنی پخته، خاموش و عمیق، با آموختن مهارتهای زياد همیشه بر مدار خویش میچرخیدم.
تو که این سطرها را میخوانی، نمیدانم چه فکر میکنی. شاید بگویی: «اینها چقدر عادیاند!» اما ما حتی آزادی اندیشیدن به همین چیزهای ساده را هم نداريم. بلی، من زندگی میکردم، به جای مادرم که محروم و مرحوم رفت و بجای تمام زنانی که از زیباییهای این دنیا بینصیب ماندند.
