نوشتهٔ: اسما عثمانی

امروز گفتند: «چادری تان کجاست؟» روز قبل به من گفته بودند: «مکتب نرو.»

و امروز، بیرون رفتن از خانه را هم برای ما منع کردند.

آنها فکر می‌کنند ما را شکست داده‌اند!؟ نه، نه، نه. 

از امروز بیشتر تلاش می‌کنم تا برای‌شان ثابت کنم که من می‌توانم.

شاید گاهی شکست را قبول کرده باشم، اما هر بار دوباره ایستاده‌ام. امروز مرا با چادری ترساندند؛ فردا با چه چیزی خواهند ترساند؟ شاید امروز توان انجام کاری را نداشته باشم، اما فردا می‌توانم. 

فکر کرده‌اند با چادری پوشاندن من، می‌توانند صدایم را پایین بیاورند؟ نه. 

من از زیر چادری، چه که از زیر سنگ هم باشد صدایم را بلند خواهم کرد؛ نه برای فریاد کمک، چون می‌دانم شاید کسی فریادم را نشنود. 

من برای خودم صدا بلند خواهم کرد.

و برای خودم ایستاده خواهم شد.