نوشتهٔ: ناظمه حسینی
به چه امیدی درس بدهم، وقتی خودم یکی از همان آدمهایی هستم که بخشی از آرزوهایشان را در نیمهٔ راه جا گذاشتهاند؟ همیشه به این سؤالها فکر میکنم، گاهی یک جواب پیدا میکنم و گاهی هزار سؤال دیگر بهوجود میآید. من امروز خودم یک معلم هستم؛ معلمی که خودش هنوز به هیچیک از آرزوهایش نرسیده است.
هر صبح، پیش از آنکه وارد صنف شوم، گاهی چند ثانیه پشت آن درِ شکسته مکث میکنم؛ چون میدانم قرار است روبهروی چشمهایی بایستم که هنوز آینده را ممکن میدانند، و من باید دربارهٔ آینده با آنها حرف بزنم، در حالی که خودم خوب میدانم بعضی راهها چقدر زود، چقدر بیصدا و چقدر ناعادلانه بسته میشوند!
این صنف، برای کسی که فقط از دور نگاهش کند، چیزی بیشتر از یک اتاقِ گِلی ساده نیست. چند میز، چند کتابچه، و چند پنجره. دیوارهایی که هنوز ردِ خاک و ترک را با خود دارند و من هر روز در همین چهار دیوار، چیزهایی را میبینم که شاید در هیچ منظره و جایی دیده نشود.
این منطقه یکی از دورافتادهترین نقاط کابل است، اما آن گوشهٔ صنف من، انگار جهان برای چند لحظه تمام روشناییاش را به همان گوشهٔ کوچک بخشیده است.
او را ببینید! لبخند میزند. چه چیز عجیبی است؛ آدم به صورتش نگاه میکند و فکر میکند هنوز هیچکس به او نگفته است که دنیا چه چیزهایی را از آدم میگیرد. هنوز آنقدر کوچک است که پنجره برایش فقط یک پنجره است، نه مرز میان آنچه هست و آنچه میتوانست باشد. پشت سرش دیوار ساده است. زیر دستش میز ساده است. زیر میز، یک بکس مکتب قرار دارد.
اما در چشمانش چیزی هست که با هیچکدام از این سادگیها تناسب ندارد: احتمالِ وجود یک آینده برای او. برای من همیشه سخت بوده، اما به عنوان معلم هر روز با همین تناقض روبهرو میشوم. به آنها میگویم: بخوانید، یاد بگیرید، سؤال بپرسید، فکر کنید و رؤیا داشته باشید. اما در درون خودم میدانم که هیچکدام از این کلمات بهتنهایی تضمین نمیکنند که جهان با آنها مهربان خواهد بود.
با این حال، دوباره درس میدهم. چرا؟ چون پشت سر من دستانی کوچک، قلم را گرفتهاند و روی کتابچه حرکت میدهند. نه حال برایش مهم است، نه گذشته، نه دیوار، نه اینکه لباسش چقدر نو است یا میز چهقدر قدیمی. فقط مینویسد. نوشتن یک کودک مکتبی چیز سادهای به نظر میرسد، اما من گاهی فکر میکنم هر کودکی که مینویسد، مقاومت خاموشِ انجام میدهد. مقاومت به خواستن. و این خواستن برای دانستن در این روزهای غمانگیز ما چیز کمی نیست.
چون فقر فقط نداشتن پول نیست. گاهی فقر یعنی کودکی که آنقدر زود مجبور شود به واقعیت فکر کند که دیگر فرصتی برای خیالپردازی نداشته باشد. فقر یعنی رؤیا داشتن، اما نداشتنِ ابزار رسیدن. یعنی پنجره داشتن، اما ندانستن اینکه پشت آن چه چیزی منتظر توست و آموزش، پیش از آنکه راه رسیدن باشد، باید راه دیدن باشد.
دیدنِ اینکه جهان همین چیزی نیست که امروز جلوی چشم ما است. من نمیتوانم به این کودکان قول بدهم که هرچه بخواهند، بهدست خواهند آورد. نمیتوانم دروغ زیبایی بسازم و اسمش را امید بگذارم. اما میتوانم به آنها چیزی واقعیتر بدهم: حقِ فکر کردن. حقِ سؤال داشتن. حقِ خواستن. حقِ اینکه آیندهشان را فقط شرایط امروز تعیین نکند.
رسالت یک معلم همیشه این نیست که شاگرد را به مقصد برساند. گاهی فقط باید کاری کند که شاگرد پیش از رسیدن به مقصد، خودش را گم نکند. من شاید خودم هنوز در جاده باشم. و در آن جاده ماشین من توقیف شده باشد. پا پیاده راه میروم! شاید کفشهایم هم در راه پاره شود، پا برهنه راه میروم. شاید اصلاً پاهایم از کار بروند، سینهخیز میروم، اما من باید برسم! شاید هنوز بخشی از آرزوهای من روی کاغذ مانده باشند. شاید هنوز بعضی درها برای من باز نشده باشند.
اما هر بار که وارد این صنف میشوم، به این فکر میکنم: شاید زندگی رؤیای مرا عقب انداخته باشد، اما من نباید رؤیای یک کودک را عقب بیندازم.
برای همین درس میدهم. نه بهخاطر اینکه جواب همهٔ پرسشهای زندگی را دارم؛
بلکه چون میدانم گاهی یک معلم، تنها کسی نیست که درس میدهد؛ گاهی کسی است که در دل یک کودک، آرام و بیسروصدا، این جمله را زنده نگه میدارد: «بمان و بساز که چیزی بیشتر از این روز وجود دارد.» سالها بعد، وقتی من دیگر در این صنف نباشم، آن دختر کنار پنجره دیگر همان دختر کوچک امروز نیست. شاید خودش جایی ایستاده باشد و به کودکی دیگر بگوید:«میتوانی.»
آنوقت است که میفهمم من با تمام نرسیدنهایم بیهوده نایستاده بودم و به نظرم بعضی آدمها برای رسیدن به رؤیاهای خودشان بزرگ نمیشوند؛ برای این بزرگ میشوند که راهِ رؤیا دیدن را برای دیگری آسانتر کنند.
