نوشتهٔ: نرگس رحیمی

می‌اندیشم؛ عمیق و از ته دل. آیا رنج ما قرار بود بیهوده باشد؟ اصلاً رنجی که بیهوده باشد، رنج است؟ پس چه بود آن‌چه بر ما گذشت و ما کجای این ماجرا ایستاده بودیم؟

ما آن روز به چه می‌خندیدیم؟ آیا جسارت و امید بود که وادارمان می‌کرد به آن موضوع وحشتناک بخندیم، یا خامیِ افکار کودکانه‌مان؟

هنوز، بعد از سال‌ها، صداهای‌شان در گوشم می‌پیچد؛ با همان لحن ترسیده و لرزان:

«استاد، اگر در انباریِ پشت مکتب قایم شویم، باز هم پیدای‌مان می‌کنند؟»

«اگر زیر پله‌های اضطراری قایم شویم چی؟»

یکی پیشنهاد کرد هنگام حمله از درِ پشتی فرار کنیم. دیگری، جسورتر از همه، گفت: «قایم نمی‌شویم. اینجا محکم می‌ایستیم؛ حتی اگر کشته شویم!»

اوه… حالا که فکر می‌کنم، چه جسارتی داشت.

روی صورت استاد ما لبخندی نشست؛ نه از آن لبخندهای معمولی، بلکه لبخندی که انگار با چاقو روی مجسمه‌ای کشیده باشی؛ دردناک و بی‌جان.

گفت: «دخترها، خون‌سرد باشید. درست است که هفتهٔ پیش به دانشگاه کابل حمله شده و مکتب‌های دخترانه را هم تهدید کرده‌اند، اما ما قوی و امیدواریم، مگر نه؟»

سؤال مصنوعی و مسخره‌ای بود. چه کسی در برابر مرگ قوی و امیدوار است؟ با این‌همه، ما بودیم. هر روز با ترس مرگ و امید آینده‌ای بهتر، در آن صنف دور هم جمع می‌شدیم.

شاید شبیه دانه‌های برفی بودیم که از ابر جدا می‌شوند؛ سفید، سبک و امیدوار، بی‌خبر از این‌که زمین همیشه برای فرود آمدن آماده نیست. ما خیال می‌کردیم جایی برای ماندن پیدا خواهیم کرد؛ شاید روی گلبرگی امن. اما سرنوشت، ما را به جاده‌ی سپرد که گرمای آدم‌ها برف‌هایش را آب کرده بود.

ما هنوز فرصت نکرده بودیم زمستان خود را زندگی کنیم که در هیاهوی جاده آب شدیم و با خاک و خون در آمیختیم.

اگر دنیا جای عادلانه‌تری بود، شاید ما هم آرام روی زمین فرود می‌آمدیم و به‌جای فکر کردن به راه‌های فرار، پای حلِ زنده‌گی می‌نشستیم؛ همان ایکس «x» همیشه ناپیدا را پیدا می‌کردیم، مجهولی که باید در یک روز معمولی، پشت یک میز و میان کتاب‌ها حل می‌شد، نه در میان ترس و صدای مرگ.

دردناک است که بعضی دخترها پیش از آن‌که رؤیای آینده‌شان را بسازند، مجبور می‌شوند راه‌های نجات جان‌شان را یاد بگیرند.

و اگر هنوز می‌پرسند چرا از رنج می‌نویسیم، پاسخ ساده است:

رنجی که روایت نشود، فقط تکرار می‌شود.