نوشته: مهوا

یک فرصت داشتم، فقط یک فرصت. حق اشتباه کردن نداشتم. باید برای اولین و آخرین‌بار، بختم را می‌آزمودم. برگهٔ امتحان کانکور جلوی چشمانم بود. دو دل بودم. نمی‌دانستم بعدش چه می‌شود. موفق می‌شوم و سربلند، با دلی سرشار از ترس و بدون تکیه‌گاه، یا قلمم می‌خشکد و شیشهٔ آرزوهایم می‌شکند.

دورهٔ جمهوریت بود. پدرم اجازهٔ تحصیل را برایم نمی‌داد. می‌ترسیدم؛ از کتاب، از خواندن، از نوشتن، از کانکور، از دانشگاه، از تحسین‌نامه‌هایم و گاهی حتی از دختر سرکشِ درون ِخودم. یک راه داشتم و هزار سرنوشت. یا از کانکور باید دست می‌کشیدم و بی‌سوادی مادرم را به ارث می‌بردم، یا باید دل به دریا می‌زدم و سنگ کانکور را به سرم می‌کوفتم. 

روانهٔ محل آزمون کانکور شدم؛ با دل لرزان و قلبی که می‌دانست کسی کنارش نخواهد ایستاد. آن روزها، یک «منی» تنها، کنار «من» ایستاده بود. اگر موفق نمی‌شدم، کوزه‌های طعنهٔ پدرم به سرم می‌شکست. باید زخمِ رنگ و رُخ زار‌ و ناامید مادر را به قلبم هدیه می‌دادم. باید می‌نشستم و چون هزاران دختر کم‌بخت دیگر، در انتظار شوهری اسپ‌سوار، چشم به در می‌دوختم. یا باید با جارو، چمچه و دیگ برنج و بوی شوربا، کنار پرگویی‌های طعنه‌آمیز پدر، بهترین سال‌های عمرم را خاک می‌کردم.

دل به دریا زدم. دل به دریا زدن‌هایم ماجرا دارد. سر مغرور و کم‌حرف بودن‌هایم ماجرا دارد. به خود می‌اندیشم، به خانواده‌ام، به آرزوهایم. به اینکه چقدر دوست داشتم خانواده باسوادی می‌داشتم. به این می‌اندیشم که چقدر حیف شده‌ام. 

به این می‌اندیشم که دستم به در و دیوار دانشگاه خورده است که چه؟ حالا چه؟ چه دارم؟ کی هستم اصلاً من؟ یک منی تنهاتر از قبل. یک منی شرمنده پیش خودش. یک منی که حتی انتخاب به ظاهر درستش هم نتوانست او را از سیاه‌چال بیرون بکشد.  یک منی افتاده در چندراهی سرنوشت و در چهارراه ناامیدی. یک منی که هنوز دشنام پدر، بعد از چهار سال روی پرده‌های گوشش بلندآواز می‌خواند.

روزی که از در وارد شد و جای تبریکی و علیک گفتن به سلامم، نگاه‌های غضب‌ناکش مرا زیرزمین فرو برد و خاکم کرد. روزی که قهر چشمانش مرا به نشانه گرفتند و تیر سخن‌هایش قلبم را شکافتند.  آن روز… روزی سیاهِ سرنوشت. چقدر در هزارراهی سرنوشت، حیران و سرگردانم من.