در اتاق کوچکی در کندهار، پایتخت رهبر طالبان نشسته‌ام؛ کنار پنجره‌ای که به کوچهٔ خاکی باز می‌شود. نور غروب، نرم و کم‌جان، از میان پردهٔ نازک می‌گذرد و روی صفحهٔ سفید دفترچه‌ام می‌نشیند. خودکاری آبی در دست دارم و لحظه‌ای است که میان نوشتن و ننوشتن مانده‌ام. بیرون، صدای دور اذان با هیاهوی کودکان درهم می‌آمیزد، اما در درون من سکوتی سنگین نشسته است. نمی‌دانم چگونه می‌توان این روزهای بی‌روح را در چند صفحه جا داد؛ روزهایی که خاطره‌های گذشته و نگرانی‌های امروز را درهم آمیخته‌اند. با همین تردید، نوشتن را آغاز می‌کنم؛ نامه‌ای از کندهار؛

هنوز هم اگر چشم‌هایم را ببندم، کندهارِ گذشته را می‌بینم؛ کوچه‌هایی با بوی خاک باران‌خورده، بازارهایی پر از صدا و جنب‌وجوش، و باغ‌هایی که انارهای سرخ‌شان زیر آفتاب می‌درخشیدند. شهری که با همهٔ دشواری‌ها و ناامنی‌هایش، هنوز در آن می‌شد از زندگی، پیشرفت و آینده سخن گفت. آن روزها نیز ترور، تهدید و ترس بخشی از زندگی مردم بود و آرامش کامل وجود نداشت، اما هنوز روزنه‌هایی برای امید باز بود. می‌شد درس خواند، کار کرد، برای فردا برنامه ریخت و باور داشت که شاید زندگی روزی بهتر شود.

اما امروز، بیش از پنج سال از زمانی که طالبان کندهار را تصرف کردند، گذشته است. در این سال‌ها، تنها وضعیت شهر تغییر نکرده؛ نگاه ما به زندگی، آینده و آرزوهایمان نیز دگرگون شده است. گاهی احساس می‌کنم زمان می‌گذرد، اما زندگی در همان نقطه‌ای متوقف مانده است که راه‌های بسیاری به روی ما بسته شدند.

آغاز کابوس زنان   

هنوز روزهای نخست تسلط طالبان را به‌روشنی به یاد دارم. وقتی خبر نزدیک شدن آنان به کندهار را شنیدیم، به کنر رفتیم. چند روزی در انتظار ماندیم تا بدانیم چه بر سر زندگی‌مان خواهد آمد. سرانجام، آنچه از آن می‌ترسیدیم اتفاق افتاد و کندهار به دست طالبان سقوط کرد. چند روز نتوانستیم به خانه برگردیم. وقتی تصمیم گرفتیم دوباره به شهر بازگردیم، ترس با ما همراه بود؛ ترسی که نه فقط از آنچه دیده بودیم، بلکه از آنچه ممکن بود در انتظارمان باشد، سرچشمه می‌گرفت.

در مسیر بازگشت، موتر ما را متوقف کردند. برادر کوچک‌مان، تنها محرم ما، را از موتر پایین کردند و دربارهٔ ما از او پرسیدند. ما چند خواهر در عقب موتر نشسته بودیم، دست‌های یکدیگر را محکم گرفته و از شدت ترس می‌لرزیدیم. شایعه‌هایی را به یاد می‌آوردیم که می‌گفتند طالبان دختران را با خود می‌برند و به نکاح‌شان درمی‌آورند. نمی‌دانستیم چه اتفاقی خواهد افتاد و آیا دوباره می‌توانیم به خانه برگردیم یا نه. سرانجام ما را رها کردند، اما آن لحظه با پایان یافتن توقف موتر تمام نشد؛ ترس آن روز هنوز در وجودم زنده است.

پس از آن، همه‌چیز به‌سرعت تغییر کرد؛ حتی نگاه‌ها، رفتارها و تصمیم‌هایی که پیش از آن تصور می‌کردیم هرگز تغییر نخواهند کرد. من در خانواده‌ای بزرگ شده بودم که در آن هرگز سخنی از ازدواج اجباری مطرح نبود، اما در همان روزهای نخست، پدرم به این فکر می‌کرد که کاش ما ازدواج کرده بودیم تا بار مسئولیت‌مان از دوشش کمتر می‌شد. آن‌جا فهمیدم که ترس چگونه می‌تواند حتی باورهای عمیق انسان را تغییر دهد.

بیش از پنج سال گذشته است، اما برای من هنوز کابوس تمام نشده است. در کندهار، زن بودن معنای دیگری از رنج و دشواری پیدا کرده است. محدودیت‌ها تنها به آموزش و کار خلاصه نمی‌شوند؛ رفت‌وآمد، پوشش و حتی انجام ساده‌ترین کارهای روزمره نیز تحت تأثیر شرایط سخت‌گیرانه قرار گرفته‌اند. دختران و زنان برای بسیاری از تصمیم‌های شخصی و اجتماعی خود با مانع روبه‌رو هستند و گاهی انجام کاری که زمانی عادی به نظر می‌رسید، به مسئله‌ای دشوار تبدیل می‌شود.

قندهار | زندگی در پایتخت هبت‌الله آخندزاده؛ شهری که حلقه محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها در آن، روزبه‌روز بر زنان و مردان تنگ‌تر می‌شود. (عکس: مجله کاج)
قندهار | زندگی در پایتخت هبت‌الله آخندزاده؛ شهری که حلقه محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها در آن، روزبه‌روز بر زنان و مردان تنگ‌تر می‌شود. (عکس: مجله کاج)
آرزوهای ممنوع

در کندهار، زنجیرِ محدودیت‌های پوششی بر دست‌وپای زنان تنگ‌تر شده است. به یاد دارم که در گذشته بسیاری از زنان چادری می‌پوشیدند، اما امروز در تجربه و مشاهدهٔ من، حجاب سیاه و نقاب در فضای عمومی بیشتر به چشم می‌خورند و نمایش صورت نیز با محدودیت‌های جدی روبه‌رو است. ما مجبوریم در پس سیاهی پنهان شویم؛ با حجاب سیاه، برقع سیاه و چادری خاکی و کمرنگ. گویی رنگ‌ها نیز به‌تدریج از زندگی‌مان ربوده شده‌اند و تیرگی جای آن‌ها را گرفته است. در کوچه‌ها، زنان چون سایه راه می‌روند؛ بی‌چهره، بی‌رنگ و اغلب خاموش.

گاهی از خودم می‌پرسم: آیا این همان شهری است که روزی دختران در آن آزادانه‌تر رفت‌وآمد می‌کردند و حتی شب‌ها می‌توانستند به‌تنهایی بیرون بروند؟ چگونه ممکن است در فاصلهٔ چند سال، زندگی تا این اندازه تغییر کند و کارهایی که زمانی بخشی از زندگی عادی بودند، به آرزوهایی دور تبدیل شوند؟

در کنار محدودیت‌های پوششی و رفت‌وآمد، در برخی موارد خانواده‌ها نیز ناچارند برای رفت‌وآمد زنان، داشتن محرم را در نظر بگیرند. دختران حق ندارند بدون محرم از خانه بیرون شوند. هر خانواده ناچار است «کارت محرم» بگیرد؛ کاغذی با عکس و نام پدر، برادر یا شوهر. سندی که شاید برای مردان نشانهٔ قدرت و حاکمیت بر زنان باشد، اما برای ما دختران، سندِ یک زندان است؛ زندانی که دیوارهایش نه از سنگ، بلکه از قوانین نانوشتهٔ نفرت ساخته شده‌اند.

البته فشارهای این سال‌ها تنها زندگی زنان را تحت تأثیر قرار نداده است. مردان نیز با دشواری‌های اقتصادی، از دست دادن کار و محدودیت‌های اجتماعی روبه‌رو شده‌اند. بسیاری از کسانی که پیش‌تر کارمند بودند، وظیفهٔ خود را از دست داده‌اند و برای تأمین نیازهای خانواده به دست‌فروشی، دکان‌داری یا کارهای دیگر روی آورده‌اند. در کنار فشار اقتصادی، ظاهر و رفتار مردان نیز زیر تأثیر معیارهای سخت‌گیرانه قرار گرفته است. با این حال، برای زنان، راه‌های دسترسی به آموزش، کار و حضور مستقل در جامعه به‌مراتب محدودتر شده‌اند.

قندهار | زنی در حال خریدن چوری در بازار شهر؛ لحظه‌ای کوتاه از زندگی روزمره در شهری که زنان به حاشیه رانده شده‌اند. (عکس: مجله کاج)
قندهار | زنی در حال خریدن چوری در بازار شهر؛ لحظه‌ای کوتاه از زندگی روزمره در شهری که زنان به حاشیه رانده شده‌اند. (عکس: مجله کاج)

در کندهار، حضور مقام‌های بلندپایهٔ طالبان و سخت‌گیری‌هایی که در این ولایت تجربه می‌شود، بر فضای زندگی مردم تأثیر گذاشته است. محدودیت‌ها تنها به دخترانی که از ادامهٔ آموزش بازمانده‌اند یا زنانی که کار خود را از دست داده‌اند، ختم نمی‌شوند؛ جوانان و کارمندانی را نیز که در دوران جمهوریت وظیفه داشتند، تحت تأثیر قرار داده‌اند. نمی‌توان گفت که همه‌چیز در شهر متوقف شده است؛ سرک‌ها ساخته می‌شوند، ساختمان‌ها تغییر می‌کنند و زندگی به شکلی ادامه دارد. اما در میان این تغییرات، پرسشی همچنان بی‌پاسخ می‌ماند: پیشرفت چه معنایی دارد، وقتی بسیاری از دختران نمی‌توانند برای آیندهٔ خود تصمیم بگیرند؟

برباد رفته

گاهی به زنانی فکر می‌کنم که سال‌ها درس خوانده‌اند، تجربه اندوخته‌اند و برای ساختن زندگی خود تلاش کرده‌اند. هرکدام داستانی دارند و آرزویی که شاید روزی دست‌یافتنی به نظر می‌رسید. دردناک است که انسان توانایی انجام کاری را در خود ببیند، اما فرصت استفاده از آن را نداشته باشد. محرومیت تنها از دست دادن یک فرصت نیست؛ گاهی باور انسان به توانایی‌های خودش را نیز زیر تأثیر قرار می‌دهد. وقتی بارها با درهای بسته روبه‌رو می‌شوی، ناخواسته از خودت می‌پرسی که آیا هنوز می‌توانی به جایی برسی که روزی برایش تلاش می‌کردی.

من هم مانند بسیاری از زنان، آرزوهایی داشتم. می‌خواستم کار کنم، مفید باشم و برای زنانی که رنج می‌کشند، کاری انجام بدهم. مدتی در یک مؤسسهٔ خیریه کار می‌کردم. من و همکارانم تلاش داشتیم به زنانی کمک کنیم که در شرایط دشوار زندگی می‌کردند و می‌خواستیم زمینه‌ای فراهم شود تا آنان بتوانند دوباره جایگاه خود را در جامعه پیدا کنند. باور داشتم که کار کردن تنها راهی برای تأمین نیازهای زندگی نیست؛ راهی است برای داشتن استقلال، احساس مفید بودن و مشارکت در ساختن آینده.

اما من نیز کارم را از دست دادم. روزی که خودم را در گوشهٔ خانه دیدم، با آرزوهایی که هنوز در ذهنم زنده بودند و فرصت‌هایی که یکی پس از دیگری از دست می‌رفتند، تازه فهمیدم محرومیت چه معنای سنگینی دارد. ما می‌خواستیم برای زنانی که با مشکلات دست‌وپنجه نرم می‌کردند، کاری انجام بدهیم، اما سرانجام خودمان نیز به جمع کسانی پیوستیم که برای ادامهٔ زندگی و تحقق آرزوهای‌شان با مانع روبه‌رو شده‌اند.

یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای من ادامهٔ تحصیل و گرفتن مدرک ماستری بود. هنوز هم گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر فرصت ادامهٔ تحصیل را می‌داشتم، امروز در کدام مرحله از زندگی‌ام بودم. شاید سرگرم آموختن موضوعات تازه می‌بودم، برای آینده‌ام برنامه می‌ریختم و به‌جای نگرانی دربارهٔ بسته بودن راه‌ها، به این فکر می‌کردم که کدام مسیر را انتخاب کنم. نمی‌دانم زندگی‌ام در آن صورت چگونه می‌بود، اما می‌دانم که میل آموختن هنوز در من زنده است. این خواست با گذشت زمان از بین نرفته؛ تنها فرصت دنبال کردنش از من گرفته شده است.

گاهی به این فکر می‌کنم که داشتن هدف، زمانی معنای واقعی پیدا می‌کند که راهی برای رسیدن به آن وجود داشته باشد. ما می‌توانیم آرزو داشته باشیم، در ذهن خود روزهای بهتر را تصور کنیم و برای آینده برنامه بریزیم، اما وقتی میان آنچه می‌خواهیم و آنچه اجازه داریم انجام دهیم، فاصله‌ای بزرگ افتاده باشد، امید نیز زیر فشار قرار می‌گیرد. نمی‌دانم آیندهٔ کندهار چگونه خواهد بود و چه زمانی دختران این شهر دوباره خواهند توانست با خیال آسوده برای زندگی خود تصمیم بگیرند. نمی‌دانم چه زمانی راه‌های آموزش و کار به روی ما بازتر خواهند شد. گاهی حتی فکر کردن به آینده خسته‌کننده می‌شود؛ نه به این دلیل که دیگر چیزی برای خواستن نداریم، بلکه چون نمی‌دانیم چه زمانی فرصت خواهیم یافت برای خواسته‌های‌مان قدمی برداریم.

در جستجوی معنا

در چنین روزهایی، وقتی دلتنگی و سنگینی این واقعیت بر روحم فشار می‌آورد، به دکلمه، نقاشی و کتاب‌خوانی پناه می‌برم. این کارها کمک می‌کنند برای لحظاتی از روزمرگی فاصله بگیرم و آنچه را در درونم می‌گذرد، به شکلی دیگر بیان کنم. اما حقیقت این است که هیچ‌کدام نمی‌توانند جای آرزوهای بزرگ را بگیرند.

گاهی صبح که بیدار می‌شوم، نمی‌دانم برای چه باید ادامه بدهم. روزها شبیه هم شده‌اند؛ نگرانی‌های تکراری، فرصت‌های محدود و آینده‌ای که هنوز روشن نیست. پیش از این نیز زندگی آسان نبود، اما دست‌کم می‌توانستم برای رسیدن به خواسته‌هایم تلاش کنم. اکنون بیش از هر چیز، دلم برای همان امکان انتخاب تنگ شده است؛ برای روزی که بتوانم تصمیم بگیرم چه بخوانم، کجا کار کنم و چگونه آینده‌ام را بسازم.

با این همه، نمی‌خواهم از آرزوهایم دست بکشم. هنوز دلم می‌خواهد درس بخوانم، ماستری بگیرم، کار کنم و روزی به جایی برسم که امروز تنها می‌توانم آن را در ذهنم تصور کنم. هنوز باور دارم که زندگی نباید در محدودیت‌های امروز خلاصه شود و دختران این شهر سزاوار آن‌اند که بتوانند توانایی‌های‌شان را به کار بگیرند و برای آیندهٔ خود تصمیم بگیرند. شاید اکنون نتوانم زمان رسیدن به آن روز را بدانم، اما نداشتن فرصت، علاقه‌ام را از بین نبرده است.

من از کندهار می‌نویسم؛ از شهری که سرک‌هایش ممکن است بازسازی شوند و چهره‌اش تغییر کند، اما راه بسیاری از دخترانش به سوی آموزش، کار و انتخاب آزادانهٔ آینده همچنان بسته مانده است. از شهری می‌نویسم که در آن، با وجود محدودیت‌ها، زنان هنوز آرزو دارند؛ هنوز به فردایی فکر می‌کنند که در آن بتوانند درس بخوانند، کار کنند، مفید باشند و زندگی‌شان را آن‌گونه که می‌خواهند بسازند.

دیگر بیشتر از این نمی‌توانم بنویسم. نه این‌که حرفی نمانده باشد، بلکه گاهی کلمات توان حمل این همه درد را ندارند. هنوز هم دلم می‌خواهد روزی کسی مرا از این کابوس بیدار کند و بگوید همهٔ این سال‌ها تنها خوابی تلخ بوده‌اند.

اگر آن روز برسد، باز هم خواهم نوشت؛ از زنان، از دختران، از آرزوهایی که با وجود همهٔ محدودیت‌ها زنده مانده‌اند و از شهری که هنوز در گوشه‌ای از خاطراتم با همان زیبایی گذشته حضور دارد. از کندهاری خواهم نوشت که کوچه‌هایش بوی خاک باران‌خورده می‌دهند، باغ‌هایش انارهای سرخ دارند و زندگی در آن دیگر زیر سایهٔ ترس و ممنوعیت نفس نمی‌کشد.